اهوراجوناهوراجون، تا این لحظه: 8 سال و 1 ماه و 1 روز سن داره

ثمره عشق و زندگیم

آماده شدن برای مهر

عزیز دل مامان دیگه بزرگ شدی امسال به پیش دبستانی میری رفتیم برات یونی فرم و لوازم تحریر خریدیم خیلی ذوق داشتی که قراره بری باسواد بشی باهم تمام دفتروکتاب ومداد رنگی ولوازم دیگه رو اوردیم خونه نشستیم اسمتو روش برچسب زدیم کلی خرید کردی و همه رد مرتب تو کیفت گذاشتیم و آماده کردیم تا ببریم مهد و پیش دبستانی کلبه شادی..
10 مرداد 1403

تولداهوراجون

دیگه رسیدیم به یه روز قشنگ روزی که حس خوب مادر بودنو بهم هدیه دادی عزیزترینم🤱👩‍🍼 ۲۴شهریور تولدت بود که جمعه میشد اما چون ۵شنبه ۲۳شهریور تولد بابایی هم بود واسه جفتتون ۵شنبه تولد گرفتیم اما امسال تولدتون رو کمی متفاوت گرفتیم ینی دیگه تو خونه نگرفتیم تصمیم گرفتیم بریم کافه رستوران.. کافه رستوران خردادماه رو انتخاب کردیم چون واقعا فضای حیاطش خیلی زیبا بود اون شب رفتیم گشتی تو بازار زدیم و برات هدیه خریدیم البته امسال کادوهات سوپرایز نبودن چون خودت انتخاب کردی بقول خودت آرزوت بود لباس سوپرمن داشته باشی خیلی گشتیم تا بالاخره برات پیدا کردیم کنار این لباس یه تفنگ خیلی قشنگ هم خریدی بعد رفتیم دنبال دایی میثم که اونم باهامون بیاد ا...
5 مرداد 1403

عروسی آجی آذین

۱۴تیر ۴شنبه بود که شب باید برای عروسی آماده میشدیم من چون ازظهر باید میرفتم آرایشگاه تورو سپردم به عزیز وقتی کارم تمام شد از عزیز گرفتمت بعد قرار بود با بابا بری ارایشگاه .. حسابی خوشتیپ کرده بودی وبرگشتی بعد لباسای خوشگلتو پوشیدی مثل ماه شدی پسر قشنگم بعداز حاضر شدن بابا وداداشی راهی تالار شدیم .. شب عروسی اصلا ندیدمت فقط در حال بازی بودی با سلین و روشا و آراز وپریاوعلیرضا ینی حسابی ترکوندین حتی نتونستم یه عکس خوب ازت بگیرم.. وقت شام شدوافتخار دادی سرمیز کنارم نشستی وبه زور یکم کباب خوردی بعد شام دوباره رقص وپایکوبی شروع شد تو دیگه خسته شدی و رویه صندلی لم داده بودی وچرت میزدی یهو دیدیم از کلیپی که از عروس وداماد داشت پخش میشد ت...
5 مرداد 1403

شبهای خونگی

دیگ از یکشنبه ۱۱تیرماه هرشب میرفتیم خونه دایی جون واسه شبها هرشب کلی مهمون میومد وما یسره مشغول پذیرایی شام وقبل شام بودیم توهم با بچها همش تو حیاط مشغول بازی بودی هرشب تا بیایم خونه ساعت ۲ میشدوخسته وکوفته اول میخوابیدی بعد میرفتی تو رختخواب🤣 هرشب به همین روال گذشت تا رسیدیم به عروسی💃💃💃 حالا با من همراه باشید تا از عروسی براتون بگم👰👨‍⚖️
5 مرداد 1403

شبها

۱۰ تیر شنبه قرار شد بریم تالار قصر عقیق برای شبهای آجی همگی خیلی ذوق داشتیم بابایی تورو برد ارایشگاه تا خوشتیپ تر بشی بعد اومدی لباس پوشیدی وآماده شدی بسمت تالار حرکت کردیم اولش تو تالار آروم نشسته بودی اما با دیدن سلین از جات پاشدی و با سلین شروع به دویدن کردی منم انقد سرم گرم بود که نمیتونستم حواسم بهت باشه یه وقتایی هم میومدی وسط یه قری میدادی انقد که رقصیدی و شیطونی کردی رو صندلی نشسته بودی که یهو خوابت برد وقتی زنمو مژده دید رو صندلی خوابی تورو گرفت تو بغلش تا بتونی راحت تر بخوابی.. تا جشن تمام بشه فک کنم یه ساعتی رو خواب بودی بیدارم نشدی بابایی بغلت کرد و تو گذاشت تو ماشین تا خود خونه خواب بودی قربونت برم .. خیلی خوش گذشته بود...
5 مرداد 1403

خاطرات

تیرماه ۱۴۰۲ امروز اومدم تا از خاطرات شبها تا عروسی آجی آذین برات بگم.. عروسی ۱۴تیر بود و یک شبهای تالار داشتیم که ۱۰تیر بود.. قرار بود کارتای عروسی رو بیارن خونه ما تا من بنویسم همون روز هم ۴شنبه تو باشگاه داشتی به همین دلیل اونروز تو با عزیزجون رفتی باشگاه..💪💪 ومن مشغول نوشتن کارت عروسی شدم آجی وزندایی هم پیشم بودن توهم بعد باشگاه با عزیز اومدی خونه... اونروز کارامون تموم شد و آجی اینا رفتن تا کارتهارو پخش کنن.. منم تورو بردم حموم بعدش یه چیزی خوردی وخوابیدی آخه خیلی خسته بودی عزیزم .. حالا بامن در قسمتهای بعد همراه باشید تا بقیه خاطرات رو براتون بگم🤗🥰 تا عروسی همراهم باشید دوستای نی نی وبلاگی ...
5 مرداد 1403

بازم مریضی

فردای اون شب که کباب خوردی ینی جمعه ساعت ۱۱صبح بود که حس کردم بدنت خیلی داغ شد یهو تب کردی بهت استامینوفن دادم شیاف هم کردم اما تبت پایین نیومد کلی هم بدن شویه کردمت غروب شد اما همچنان تب داشتی لرز هم کرده بودی خیلی بیحال بودی تصمیم گرفتیم تا شب حالت بدتر نشده ببریمت پیش دکتر🤒🤒 باهم به بیمارستان امام علی رفتیم خیلی شلوغ بود یک ساعت فقط تو صف بودیم تا نوبتمون بشه برات سرم نوشت با چندتا آمپول تو سرم زدن ولی بعد تمام شدن سرم انگار تبت بیشتر شد دوباره شیاف وبدن شویه کردیم تا تب تورو تا ۳۶ رسوندیم بعد تونستیم بیاریمت خونه .. امروز ۲شنبه هست و من همچنان دارم بهت دارو میدم اما خداروشکر حالت خیلی بهتر شد عزیز دلم...😊 الهی بلا همیشه ازت دور ...
5 مرداد 1403

مهمونی

عشق مامانی سلام باز اومدم با یه خاطره جدید ۲۰ آبان ۱۴۰۱ عروسی عمو مصطفی پسرعمه مامانی بود اما قبل عروسی یه شب پارتی گرفته بودن ۱۲ آبان ۵شنبه که به دلیل سرد بودن هوا چون تو باغ بود نتونستم ببرمت قرار شد بزاریمت پیش ددی.. اون شب ددی و مادرجون خونه زنموی بابا(زنمو مریم) مهمونی بودن .. ما آماده شدیم وتورو بردیم خونه زنموی بابا اما تو انقد باهوش بودی که از نوع لباس پوشیدن ما متوجه شدی که قراره بریم جشن 🥰 گفتی دارین منو گول میزنین میخاین برین عروسی🤭 خلاصه با کلی وعده وعید تورو تحویل ددی دادیم و قرار شد اگه بچه خوبی بودی اخر شب کباب مهمونت کنیم... سپردیمت دست ددی و رفتیم ساعت ۱۲شب بود که زنگ زدن گفتن دیگ بیقراری میکنی وهمش میگف...
5 مرداد 1403

دریا

آخرین جمعه تابستان بودکه مصادف بود با اول مهر .. منم از بابا خواستم بریم دریا تا تو بتونی تو ساحل بازی کنی آخه همیشه میگفتی بریم دریا تا با فرغون وبیل وابزار ماسه بازی کنی .. بابا هم هی میگفت خوابم میادوالان زوده وهوا گرمه واز این حرفا ..طبق معمول ومثل همیشه بابا انقد صبرکرد تا کم کم هوا داشت تاریک میشد منم خیلی عصبانی شدم چون همیشه شب رفتیم دریا😡 ساعت ۶الی ۶ونیم بود که وسایلو جمع کردیم بابا هم تو ماشین گذاشت .. منو تو داداشی آماده شدیم و حرکت کردیم هنوز نرسیدیم به مقصد که هوا تاریک شد خلاصه اینکه یه جا تو خشت سر پیدا کردیم ونشستیم خیلی تاریک بود اصلا دریا دیده نمیشد من با گوشی نور انداختم براتون تووداداشی کمی بازی کردین با ماسه ...
4 مرداد 1403

تولد دایی اکبر

۳۱شهریور ۵شنبه بود ماهم همون شب خونه دایی مامانی(دایی عزیز) دعوت بودیم همه خانواده مامانی +ددی ومادرجون هم حضور داشتن زندایی سارا از ما خواهش کرد تا دیرتر از همه بریم مهمونی و کیک تولد رو ما ببریم تا بتونیم دایی اکبرو سوپرایز کنیم ..🎂 ماهم طبق برنامه کیکو خریدیم و به سمت خونه دایی جانم حرکت کردیم وقتی رسیدیم همه اونجا بودن بابا جابر با کیک وارد شد و دایی اکبر خیلی خوشحال شد اتفاقا داشت گلایه میکرد که بخاطر قط بودن اینترنت کسی استوری نکرد و تولدم رو تبریک نگفت (بخاطر مرگ مهسا امینی و شلوغ شدن خیابونا نت قط بود)  به هرحال خنده رو لبای دایی اکبر اوردیم بعد کیک رو به یخچال منتقل کردیم تا بعد شام با تشریفات بیشتری جشن بگیریم .. توهم...
4 مرداد 1403